رضا قلى خان ( هدايت )

52

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

ز خيال تو لحظهء مهجور و همچنين است حقيقت لفظ كو و هرچند بمعنى اكرچه و كاهى تنها هر واحد از اكر و از وكر با واو و بدون واو هم به اين معنى آيد اميد كويد ما خود اكر به خاك برابر شديم ليك * چون آب سبز كردهء ما در جهان پر است سعدى كفته كفت عالم بكوش جان بشنو * در نماند بكفتنش كردار ديكر تاى شرطى و ذكرش در تفصيل اول كذشت چون بمعنى اكر ديكر چو بواو مجهول به همان معنى و مثال هر دو از اين قول سرخوش واضح است سرنكون كردد چو مينا مى بساغر مىدهد * چون شود كردنكشى محكوم دختر مىدهد لفظ كه يعنى كاف شرط و تفصيلش نيز در اول مذكور شد و بر اين قياس است حال الفاظى كه بمعنى اكر هستند مثل هروقت و و هركاه و بتقديرى و در صورتى و نحوها ولى بايد كه لفظين اخيرين را با كاف بيان و اوّلين را مثل لفظ چون بدون آن استعمال نمايند طغرا در وصف بهار كشمير كفته نثر آفتاب هركاه فرش زرّين پرتو در سبزه‌زارش كسترانيده زمرّدين برچيده و سحاب هروقت نهال آتشين برق در كلزارش كاشته نخل‌افشانى برداشته نكارش يازدهم [ در بيان روابط ] در بيان روابط يعنى الفاظى كه در جملهاى اسميّه بعد خبر واقع شده آن را با مبتدا مربوط و منسوب كردانند از آنها يكى است بود و ديكر هست يكى نيست اوّل و ثانى دلالت كند بر ثبوت نسبت خبر براى مبتدا در زمان حال يا در زمان مستمر و ثالث بر نفى آن دال باشد و هريك از آنها رابط جمله افتد كه مبتدايش اسم ظاهر واحد يا ضمير منفصل واحد غايب بود چنان كه در اين قول نثر زيد بيمار است خدا تواناى بزركست او جفاپيشه نيست و هر جمله كه اسم ظاهر جمع با ضميرى منفصل از جمع غايب و واحد و جمع مخاطب متكلم مبتداى آن باشد در اين صورت يك ضمير متصل بحسب مقام بلفظ هست يا لفظ نيست لاحق كرده رابطش سازند چنان كه در اين اقوال ياران خوش مستند ايشان بيكار نيستند تو پياده هستى شما هوشيار نيستيد من رنجور هستم ما سوار نيستيم و تنها اكثرى از ضماير متصّله نيز بسبب تضمّن معنى هست در بعضى جمله‌هاى اسميّه خود رابط واقع شوند ولى اين صورت در نظم بيشتر است مثلا ضمير جمع غايب در اين قول سعدى عاشقان كشتكان معشوقند يعنى عاشقان كشتكان معشوق هستند و ضمير واحد متكلّم درين من بجان بندهء توام اى يار يعنى اى يار من بنده تو بجان هستم بدانكه هركاه لفظ است بعد لفظى افتد كه حرف اخيرش غيرهاى مختفى و حروف مده باشد بنا بر تخفيف بايد كه فتحهء همزه بر آن حرف نقل نموده همزه را حذف كنند چنان كه در اين قول غنى كند در هر قدم خلخال فرياد كه حسن كلرخان پا در ركاب است و آن حرف اكر هاى مختفى باشد از جهة تعذّر تحريكش همزه را بر حال آن بكذارند چنان كه در اين قول صايب كردش كردون بچشمم كردش پيمانه است * عالم از كيفيّت حسن تو يك ميخانه است و اكر آن حرف يكى از حروف مده بود همزه را با حركتش حذف نمايند چنان كه در اين اقوال جامى كويد عاشق تو شهيد تيغ بلاست * سر كوى تو روضة الشّهداست حافظ فرمايد دل سراپردهء محبّت او است * ديده آئينه‌دار طلعت اوست صايب كفته ظرافت آتش‌افروز جدائى است * ادب آب حيات آشنائى است و جايز است كه لفظ است را برعايت سجع يا حفاظت وزن يا غير ملحق به آن لاحق كنند اول چنان كه در اين قول سعدى نثر عالم ناپرهيزكار كوريست مشعله‌دار و ثانى چنان كه در اين قول اميد روى تو كه دولتى است بيدار * مرديم و بخواب هم نديديم همچنين بضرورت روا باشد آوردن لفظ هست و نيست در صدر جمله سرخوش كويد هست دولت منعمان دل سيه را خانه‌زاد هند باشد از همه اقليمها زرخيزتر جامى فرمايد از ميانت كه سرّ غيب آمد * نيست آكه كسى خدا دانا است و اختلاف حقيقت لفظ است و هست در تقسيم دويم تحت تفريع ششم معلوم خواهد شد نكارش دوازدهم [ در بيان حروف نفى ] در بيان حروف نفى از جمله آنها يكى لفظ بى بياى مجهول است و اين كاهى بر اسم غير صفت داخل كشته آن را بمعنى اسم صفت منفى كرداند و مثالش در تفصيل دويم كذشت و كاهى بمعنى به غير آمد چنان كه در اين قول حافظ كل بىرخ يار خوش نباشد * بىباده بهار خوش نباشد ديكر نا و اين بيشتر بر اسماى صفات آمده فايده نفى و معنى آنها دهد چنان كه در ناآشنا و نابينا ناسفته و ناكفته و مثلها و كاهى بعضى اسماء غير صفات و امر مخاطب معروف داخل شده و هر واحد را مفيد معنى اسم صفت منفى سازد و مثالش نيز در تفصيل دويم نكارش يافت و بندرت بنا